پسامدرنیسم یا پیشامدرنیسم ؟!
امیرهوشنگ گراوند
گفتمان پُست مدرنیسم هر چند تاکنون تعیُن و تبلور نظری و فرموله ای روشنی نیافته و ندارد و این خود می تواند به عنوان یکی از تعاریفِ ناتعریف آن برشمرده شود، اما این ناروشنی و بی نظامی در اصول و دستگاه نظری مانع از آن نیست که آن را در چارچوب یک سیستم و نظام خاص برآمده از دل آن تبیین و بررسی اش نکنیم. این نحلۀ فکری معاصر با اخذ نظریۀ نسبیت از حوزه هائی چون فیزیک بویژه فیزیک کوانتوم و حوزۀ زبان شناسی مدرن و نظریات روانکاوی و فلسفۀ معاصر و انتقال و تعمیم آن به حوزۀ دانش و ارزشها، بخود ساختی ژله ای و قیافه ای آوانگاردیستی داده است. پُست مدرنیسم هر چه نباشد این اش هست که داده های نظری و عملی اش طی دو سه دهۀ اخیر از نظر سیاسی، جامعه شناسی ـ فلسفی، فرهنگی و ... آن را متناظر با نظام سرمایه داری متأخر کرده. به عبارتی ساختارِ بی ساختارش شده است روساخت سرمایه داری جهانی به بحران و ته خط و تاریخ اش رسیده .
تز " پایان تاریخِ " فوکویاما درون چنین فضائی ست که فضا پیدا کرده و همه چیز را در خود خلاصه و تکرار می کند. با این تز کل تاریخ و مقولۀ پیشرفت و جامعۀ انسانی در یک مرحله و دورۀ خاص بنام سرمایه داری ترمز کشیده و به نقطۀ انجماد خود رسیده و در عصر پُست مدرنیسم یا به بیانی دقیق تر عصر یخبندانِ جدید، همه چیز نه راه پیشرفت را نشان می دهد نه راه پس رفت را ! سرمایه داری در این گزاره گذرناپذیر شده .
ترم پُست مدرنیسم همان مدرنیسم دچار بحران است که دیگر پاسخی به مسائل جهان پیرامونی و معاصرش ندارد و به اصطلاح با شالوده هایش یکی نیست و نمی خواند و به دست اندازهای تاریخی خاص خود افتاده است. شالوده ها و پایه هائی که در عصر خود پایۀ اعتراضات تاریخی دنیای مدرن علیه دنیای کلاسیک و ماقبل خود شد و بنا نهاد؛ آن هنگام که با طبقۀ انقلابی بورژوازی مقابل ساختارهای پوسیدۀ فئودالیسم کهن و مناسبات ارباب ـ رعیتی و اشرافیت قرون وسطائی قد علم کرد و بر پرچم اش به انسان و انسانیت رجوع و وعدۀ رفاه و پیشرفت و برابری شهروندی و قانون و حقوق بشر و آزادی ... می داد و وقتی هم پیروز میدان شد و به نهاد و قدرت سیاسی دست یافت و مستقر شد و با روی کار آمدن اش جهان را تکان داد و از گذشته اش حسابی تکاند و چند گام بلند تاریخی، تاریخ را در ابعاد مختلف اقتصادی ـ اجتماعی و اداری ـ سیاسی و تکنولوژی و علم و ... جلو برد و صورتی جهانی به خود بخشید اما حالا که برابر خواستهائی متحقق نشدۀ تاریخی از همان سنخ و پرسش های پاسخ نگرفتۀ نوین در کرسی محاکمه و پاسخگوئی به تاریخ و انسان صاحب تاریخ قرار گرفته برای دفاع وتوجیه خود و وضع موجود، مدافعان و نظریه پردازان اش رو به مکتبی نوظهور چون پست مدرنیسم کرده و از پاسخگوئی به خواستهای معاصرش شانه خالی کرده و کل نظام اشان را به این ترتیب از زیر ضرب و نقد در می برند و فلسفۀ شک را در تمام علوم و اندیشۀ انکار حقیقت را در اذهان می پرورند و با این نظرورزی ها و افکار سازی ها، می گویند وارد عصرِ پُست مدرن شده ایم و در این عصر، که مقارن با پیروزی و تثبیت نظام سرمایه داری جهانی ست، همه چیز نسبی و با این نسبی گرائی و نسبی انگاریها صحنه به نفع آنچه و آن که در صحنه و روی صحنه است نوشته و عوض می شود و اکثریت خاموش را حرف قاطع و قطعیت بخشی نیست که روشن و بلند کند و به تماشای این صحنۀ حضور و غیاب یکطرفه ننشیند. هر چه حرف است در زبانِ سیاست و فلسفه و فرهنگ و ادبیات روز لالمانی و لکنت گرفته و صاحبان زبان را به بیان این دوگونه گوئی سوق می دهد که : « حقیقت نزد هیچکس نیست » و باید به « حقیقتِ موجود » و آنچه هست، قانع و تسلیم بود !
و اما حقیقت موجود چیست ؟ حقیقت موجود، که نسبی نیست و کل جغرافیای سیاسی کرۀ زمین را درنوردیده و به رنگ و قلمرو خود درآورده، همانطور که اشاره شده، نظام و اقتدار سرمایه داری جهانی ست که با تراشیدن و دوختن تز " پایان تاریخ " بر تن و قوارۀ بی ریخت آن، آن را جاودانه جلوه داده و ورای آن هر تلاش و ارائه بدیلی برای برون رفت از این وضعیت و منجلاب، عبث و ضد تکامل تاریخی می دانند و تقویم تاریخ بشر را در همین نقطۀ خاص، با تز " پایان تاریخ "، نقطۀ پایان می بندند و دنیا را مقوم به آن می دانند. غیر نظام سرمایه داری گویا نظم و نظامی دیگر در چشم انداز تاریخی متصور نیست. چپ بری راست بری، آخرش سر از وسط جهان سرمایه داری درمی آوری ! راه سومی، حتا به عقب، نیست. تمام راه ها و جهت ها و قطب نماها به همین نظام و سیستم سیاسی ـ اقتصادی ختم می شوند و آن را در چشم انداز می گذارند. و این ها را عطفِ به ماسبق کرده با نگاه به اردوگاه مقابل خود در رقابتِ دولت و بازار آزاد یعنی تجربیات کشورهای انقلاب کردۀ دارای سیستم سوسیالیسم موجود بویژه بلوک شرق و کشورهای اقمار شوروی سابق می گویند دیدید که بی فایده است و بعد چند دهۀ همان تجربه و راه رفتۀ متفاوت، در رقابت با سیستم سرمایه داری و بازار آزاد در غرب از هم فروپاشیدند و باز نادم از فکر و کردۀ خویش، به دامان نظام سرمایه دارانه بازگشتند و با این تغییر و تحول و چرخش تاریخی مُهر تائید زدند بر " حقیقت موجود " و غائی ! حالا این نظام جهانی وتثبیت شده و بی رقیب که هم اکنون بدون استثناء در کل کشورهای جهان به عنوان دولت و نظم حاکم دست بالا دارد، برای تثبیت این " حقیقت " اش در ذهن توده های عظیم تحت ستم و استثمار و بردگی مزدی عقاید مکتبی به نام پست مدرن از آستین خود بیرون کشیده و چسبیده که انگاره و " حقیقت " خودش را تنها حقیقت ماندگار و بدین اعتبار " مطلق " تلقی و آن حقایقی که همین حقیقت موجود و مادی و حاکم را به نقد می کشند و زیر سوال می برند، نسبی و اعتباری انگاشته و بدینطرق از بُرش و ارزش می اندازد.
در برابر نقد ارزشهای حاکم و موجود که شکل و گستره ای جهانی بخود گرفته، پاسخ می آید که ارزشها همه نسبی و محلی اند و ارزشی جهانشمول که بشود به عنوان مرجع نظری و عملی بر اساس آن خواستهای انسانی را طرح و ساماندهی و در دستور کار و فعالیت قرار داد و پیش برد، از پایه و معنا تهی اند و به یک معنا به ضد ارزش تبدیل می شوند، حالا کدام ارزش، این میان عامدانه مسکوت می ماند.
وقتی این اضداد را مقابل هم می گذاریم، یعنی حقیقتِ موجود و حاکم که سیما و قالب خود را به تمام جهان و جهانیان زده و به یک ارزش جهانشمول تبدیل شده، و نقد سلبی آن، که به ارزشهائی نسبی و محلی تقلیل و تنزل مقام یافته، آنگاه معنای پست مدرنیسم و سوگیریهای ایدئولوژیک ـ فرهنگی آن، دست امان می آید کجای این جهان ایستاده و قرار دارد و هدف و فلسفۀ وجودی اش چیست ؟! پیش برندۀ جامعه و انسانها به پسامدرنیسم یا پس برنده به پیشامدرنیسم ؟! داده های نظری و عینی و عملی ای که حاکی از یک چرخش و عقب گرد تاریخی ست.
مدرنیسم در زمانه خود به همراه جنبش بورژوازی علیه اربابان کلیسا و زمین و جامعه و نظم و نظامات کهن، تاریخ را وارد گامی تاریخی کرد. مدرنیسم همزمان است با عصر روشنگری و انقلابات علمی و صنعتی و اجتماعی و زایش سرمایه داری و بالعکس. دوپای یک نظام واحد و مدرن که اکنون که خود آماج نقد و پرسش قرار گرفته پا در یک کفش ( بخوان یک حقیقت ) کرده و خود را نماینده تنها حقیقت موجود می داند و در برابر پرسشی ساده اما اساسی چون فقر و نابرابریهای گریبانگیر جوامع امروز چه باید کرد و چه پاسخی وجود دارد ؟! و بسیاری سوالات فلسفی و اجتماعی و سیاسی و فرهنگی دیگر از این سنخ، پاسخ های شکاکانه ای که در جواب می شنویم و یا می خوانیم اینهاست : « فقر یعنی چه ؟ نابرابری کدام است و چه معنا دارد ؟ و ... » جوابهائی دو پهلو و ابهام گونه و خود پرسش انگیز که پاسخی قطعی برای مسائل معاصر نداشته و همه چیز را معلق می گذارد و انسان را به جای حرکت و واداشتن به کنش و کنشگری سیاسی، به سمت یأس و انفعال می برد و پذیرش وضع موجود.
توجیه فلسفی پرسمان معاصر، که ما را به یاد جدال و جدل های بی پایان و بی حاصل فلسفی فیلسوفان یونان باستان از جمله سوفسطائیان می اندازد، این است که هر پاسخ، ولو اشتباه، می تواند حقیقتی جداگانه را در خود نمایندگی و نهفته داشته باشد و از آنجا که حقیقت به تعداد افراد و پاسخ هائی که هست تیکه تیکه و تکثیر می شود، انسان مابین این همه پاسخ بر حق و متنوع و بقول فوکو " تکثیر سرطانی دلالتها " و حقیقتِ چند پارچه، یکپارچگی اش را در برابر یکدستی و تعرض تمامت خواهانه سرمایه جهانی، از دست داده و به سردرگمی و سرگردانی دچار و سرانجام اش برابر صف متحد مقابل و مسائل پیشاروی اجتماعی به شدت منفعل و از پا در می آید و به آنچه که هست باید تسلیم شود چرا که انتخابی و حقیقتی دیگر ندارد که به آن چنگ زند و بیاویزد !
جنبش بورژوازی انقلابی در عصر خود و در برابر نُرم ها و نظام های سنتی و کهنِ ماقبل خود پرچمدار مدرنیسم و آورندۀ آزادیهای فردی و تکنولوژی و علم به زندگی آدمها بود و با پیروزی و گرفتن قدرت سیاسی و جهانگیر شدن اش و پائین کشیدن کرکرۀ فئودالیسم و یکسره کردن کار حاکمیتهای فئودالی و دوک ها و کنت ها و شاهزاده هایش در گوشه و کنار جهان و تمرکز قدرت در دولت ـ ملت ها و اَشکال سیاسی ـ حاکمیتی جدید و تثبیت نهادهای خود، آنگاه که با گذشته ها تسویه حساب شد و به اصطلاح مدیریت سیاسی ـ اقتصادی و در یک کلام مقدرات مردمان از دست فئودال و خان درآمد و به دست بورژواها وشیوه نوین تولیدش افتاد و این طبقۀ بورژوا با داعیۀ مدرنیته انقلابات کبیری را رهبری و سازمان دادند، حالا که فئودال و فئودالیسمی برجای نمانده و قیافۀ جهان را به شکل خود درآورده اند و سیطرۀ بلامنازع یافته و خبری از همان وعدۀ مدرنیسم نیم بند و چند بند حقوق بشر و شعارها و آرمانهای پرطمطراق و صوریِ عدالت و آزادی و خوشبختی انسانها و رفاه مادی نیست و همه چیز به ضد خود تبدیل شده و خود و نظام و سلطه اش از طرف توده ها و کارگران زیر ستم و استثمار از هر طرف زیر سوال و ضرب رفته و هدف انقلابات آتی قرار گرفته، توسط سخنگویان وایدئولوگ های خود منادی " پایان تاریخ " و مدافع حفظ وضعیت در خود منجمد و خلاصه شدۀ حاضر شده و هر پرسشی را از خود با پرسشی متقابل و شکاکانۀ دیگر بی پاسخ گذاشته و با این رویکرد عقیدتی ـ اعتقادی پست مدرنیستی که نمی توان و نمی شود برای مسائل گریبانگیر بشر پاسخی یافت و نسخه ای یکه و مشابه و شامل پیچید، پاسخگوئی و خطر سقوط را از سر خود وا و دور کرده و حل آنها را بخش بندی نموده و هر بحش را به مرز و بخش جغرافیائی، فرهنگی، سیاسی و ... حوزه و قلمرو مربوطه مربوط و حواله و وامی گذارد. به این معنی که هر گوشه از دنیا گویا پرسش و پاسخ خودویژۀ خود را دارد و پاسخ و مسیر و بدیل گوشه ای دیگر از دنیا، رهیافت و راه چاره و جواب اش نیست و به کارش نمی آید و اخذ و پیاده کردن آن مسیر درست تاریخ را به بیراهه و شکست می کشاند.
پُست مدرنیسم خود از دل تناقض و بحرانِ برآمده از مدرنیسم جامعه سرمایه داری زاده شده و از همین رو تصاویر و نظریاتی که از جهان معاصر ارائه می دهد و سعی در فرمولبندی و گرفتن چهره ای محق و علمی از خود بوده پر از ناسازه و نقیض گوئی ست؛ خصیصه ای درونیِ نظام مدرن سرمایه داری که ایدئولوگ هایش آن را به بیرون از خود نسبت اش می دهند.
از یک طرف تمام دنیا را سرمایه داری برداشته و صورتبندی آن را یکپارچه کرده اما با این وجود و از طرف دیگر پست مدرنیستها با نادیده گیری این صورت جهانی، صورتمسئله را از شکل جهانی اش درآورده و از صورت خود پاک کرده و می گویند هر کشور و قلمرو با توجه به فرهنگ و آداب و سنن و داده های تاریخی خود و در آن چارچوب سرنوشت اش را می سازد و عمل و تصمیم گیری می کند و تحمیل هرگونه معیار و ارزش انسانی و فرابومی و از بیرون و به اصطلاح دارای ابعاد جهانی به آن، به یک ضد ارزش و حقیقتِ چند بُعدی تبدیل می شود و همه چیز حتا حقیقتِ انسانی به عنوان معیار ارزش با ارزشی نسبی سنجش و نگریسته می شود. به عبارتی مسئله ( = سرمایه داری ) در شکل و ماهیت یکی ست اما پاسخ به آن و عارضه هایش بسیار و ضد و نقیض !
بر مبنای فلسفه و مبانی نظری و عقیدتی پست مدرنیسم و این گفتمان چالش برانگیزِ عصر، که چون ویروسی کامپیوتری وارد تمام دستگاههای نظری و عملی و علم انسانی شده، هیچ اصل جهانی و بزرگ، پرسش و لذا پاسخ جهانشمول وبزرگ، جهت و جریان و روایت و روندهای کلان و جهانی، واقعیت جهانی و بزرگ، حقیقت جهانشمول و در ابعاد بزرگ و افق و معیار و معنای جهانی وجود ندارد؛ آنچه داریم اصل و حرف خرد و ریز و محلی، پرسش و پاسخ های کوچک و بخشی، روایت و روندهای کوچک شده است در مقیاس تیره و طایفه و قبیله و جزایر جغرافیائی و فکری ! یعنی حقایق وقتی از خلال فکر و زبانِ روایت جریان پست مدرنیستی از جهان می گذرند، مخلوط و ریز ریز و قسمتی شده و زمانی هم که از آن سویش تئوری بیرون می دهد، همین ها می شوند تنها واقعیت و حقیقت جهان اشان!
اگر روزی راسیسم نسخه ای تمامت نگرانه و نژادپرستانه و فاشیستی برای کل سیاست جهان به عنوان تنها حقیقت و راه درست می پیچید و با آن جهانی را در هم می پیچید امروزه همان کار را در شکل تقلیل و تخفیف یافته و مینی مال اش " فرهنگهای بومی و غیر بومی " تئوریزه و به شکلی دیگر ارائه و به سیاست های روز قالب و جهت می دهد.
زیربنای اقتصاد و کل روابط انسانی و مسائل معاصر شده است سرمایه داری جهانی و متأخر و سیاستها و تئوریهائی چون گلوبالیزاسیون و " نظم نوینِ " نئوکان ها پایه های آن را هر روز تحکیم می بخشند اما مکتب پست مدرنیسم فرهنگ و مسائل روبنائی آن را از کلیت واقعیت، انتزاع و ریز و به خرده فرهنگها تقلیل داده و به امری لوکال تبدیل کرده که هر کس و هر جا باید از نگاه خود و خودی اش و با همان انگاره ها و پیش داشته های فرهنگی اش به جهان و دنیای اطراف اش بنگرد و افق و چشم اندازش را بر اساس این داده و داشته ترسیم و پائین بیاورد و با نقطه عزیمت از آن و بر آن مبنا و محدوده ببیند و سازوکار زندگی سیاسی و مدنی اش را تنظیم و سازمان دهد.
و باز در حالی که فناوری همین مدرنیسم یعنی مولتی مدیا ها و رسانه های جهانی اش به یمن انقلاب انفورماتیک و انفجار اطلاعاتی و ارتباطاتی گسترده، جهان را به دهکده ای کوچک تبدیل کرده و از این راه فرهنگ ها و ارزش ها را به هم نزدیک و به گفتمان و تعامل با هم واداشته، پست مدرنیسم از ملوک الطوایفی فرهنگی و نسبیت ارزش ها می گوید و دستاوردهای مدرنیته و ارزش های انسان مدارانه و جهانی را زیر سوال می برد. شاخصۀ این رویکرد و عملکرد نزد پست مدرنیستها در تئوری " نسبیت فرهنگی " مادیت و برجستگی یافته و خود را نشان می دهد آنجا که می گویند هر فرهنگ ارزش درونی و خاص خود را دارد و معیار خود را نباید به آنها دیکته و تحمیل کرد. با برسمیت شناسی و تعمیم این نوع نگاه به حوزه ها و حوضچه های فرهنگی، هر فرهنگ بر مبنای فرهنگ و ارزش درونی خود عمل کرده و هیچ قانون و ارزش فرابومی معیار ارزش نمی شود : « این فرهنگ توست؛ آن هم فرهنگ اوست و ... » توی یکی آدم سر می برند، در فرهنگ دیگری زن آدم محسوب نمی شود و ... چنین خیلی از فرهنگ های مرده و قبایلی از گور درآمده ، فلسفۀ وجودی و مجوز و فضای کارکردی پیدا کرده و حق حیات می یابند و در مقابل و مقابله با خلاصی و مدرنیسم فرهنگی احیاء می گردند !
در یکی از گزارشهای نادر مستند تلویزیونی بی بی سی از یکی از قبایل بدوی آفریقا، اگر کودک و نونهالی بخت برگشته می زد و بیمار می شد مستقیمن برای درمان نزدِ جادوگر قبیله اش می بردند و جادوگر هم با خوراندن داروهائی خاص و خواندن اورادی نامفهوم بربالین او، چنانچه بیمار سلامتی اش را بازمی یافت بر جایگاه و مال جادوگر می افزود اما اگر کودک خوب نمی شد با اعتقاد به این که شیطان در جلد و جسم و روح او رفته و حلول کرده، توسط جادوگر و افرادش قربانی و کشته می شد و این عمل در نهایت حیرت، شده بود یکی از باورها و اعتقادات اعضاء قبیله. تا زمان گزارش دهها کودک به این شکل سربه نیست و به قتل رسیده و این جنایت آشکار در پرتو آئین قبیله هیچ اعتراضی را از طرف خانواده های قربانیان برنمی انگیخت چرا که شده بود بخشی از باورها و اعتقادات اشان و به همین سادگی باورش می کردند! تا این که نیروهائی خارج از دایرۀ قبیله و واعتقادات بسته و عقب ماندۀ آن، وارد قبیله و عمل شده و بر مبنای معیارهای عام انسانی خود به تعقیب عاملان این کشتار فجیع یعنی جادوگران و مقابله با این بربریت و بدویت خرافی و ضد انسانی پرداخت و گفت اینجوری نمی شود ... بگذریم از سربریدن های " کفار " جلوی دوربین های تلویزیونی توسط طالبان و جندالله ی خودمان و هم اکنون النصرۀ سوریه با آن جگرخوری هایش و نمایش ویدئوئی سربریدن آدم جلوی چشمان کودکان به نام " حقیقت " خود و با شمشیر اسلام ! ...
به همین شکل وقتی بورژوازی خود را از قید و بند فئودال و روابط و نظام فئودالی خلاص و آزاد کرد و با آزادی خود خیلی بندها را بر دست و پای دیگر طبقات از جمله دهقانان و زنِ دهقان و افکار و ساختار تولید و اجتماع، البته نه از سر خیرخواهی بل بنابه منفعت طبقاتی و اجتماعی خود، برداشت و به همراه شیوۀ تولیدش ماشین بخار و الکتریسته و صنعت و طب نوین و ترانسپورت و آموزش و خدمات و درجاتی از رفاهیات را به زندگی مردم آورد، و ارزشهای شهروندی و مفاهیم دمکراسی و اومانیسم و شعار برابری و برادری جهانشمول و انسانی را سر زبانها انداخت و برد به سمت مطالبه و مدون شدن و ارائه منشورهای صوری و دوگانۀ حقوق بشر و جامعه ملل و خیلی از هنجارها و قوانین و نظامات را بنفع بشر عوض و از سر نو نوشت و با قطع دست کلیسا و کلیسائیان از سر زندگی مردم و شکستن مقدسات پاپ ها و قدیسین و گذاشتن قداست و حرمت انسان به جای آن، قوانین و ساختارهای مدنی ـ اجتماعی مدرن را جایگزین قوانین کلیسائیان عصر فئودالی و دوران ارباب کلیسا و ارباب ـ رعیتی نمود، و برای گسترش سرمایه و بازارش به اقصاء نقاط جهان شد داعیه دار مدنیت و مدرنیسم و در سایۀ این پرچم و فتح جهان و پیشرفت های مادی و اجتماعی و انقلابات صنعتی و انفورماتیک و الکترونیک و مدرنیزاسیونِ متعاقب اش در تمام سطوح و ... در کنار و همزمان با آن، مبارزات اجتماعی، از یکسو برده داری آشکار سیاهان در آمریکا لغو و آپارتاید نژادی در آفریقای جنوبی برداشته شد و از سوی دیگر زن و مرد، حداقل در صورت حقوقی اش به برابری خود به عنوان حق انسانی نائل شدند و جهانی جدید و فارغ از تفاوتهای نژادی و رنگی و مذهبی و جنسیتی در چشم انداز قرار گرفت و نوید داده شد ... حالا که با همۀ این تحولات تکنیکی و معنوی رو به جلو، پروژۀ نیمه تمام مدرنیسم بورژوازی به سرانجام مطلوب نهائی اش در رؤیاها و آرمانهای اعلام شده و جهانی دست نیافته و نیانجامیده و خود و کل پروژه و دستاوردهایش در خلال و نتیجۀ دو جنگِ جهانی و کوره های آدم سوزی اش و آلودگی و تخریب گسترده محیط زیست و سایه سهمناک سلاح های کشتار جمعی بالای سر انسان و ... زیر نقد و سوال جریانات چپ جامعه و منقد سرمایه رفته، طیفی دیگر از روشنفکران و منقدان به راست چرخیده و با لاس زدن با گرایشات راست افراطی و جریانات فوق ارتجاعی و بنیادگرا چون القاعده و طالبانیسم و النصره و الشباب و بوکوحرام و جندالله و ... گروههای فرقه ای تندرو و شبه مذهبی در افغانستان و عراق و سوریه و سومالی و مراکش و بنگلادش و سودان و رواندا و برمه و یوگسلاوی سابق و دیگر گوشه و کنار جهان، و رو کردن مکتبی به نام پست مدرنیسم و ارائه تئوری ارزش نسبی و نسبیت ارزشها و فرهنگهایش، می گویند کدام انقلاب، کدام پیشرفت ؟! و ... با تردیدآفرینی هائی از این دست، نسل کشی های قومی و فرقه ای تطهیر و امکان و توجیه اخلاقی ـ فلسفی یافته، نابرابری زن و مرد و آپارتاید جنسی ذاتی و درونی برخی فرهنگ ها و سنتها دانسته و با برسمیت شناسی آن در چارچوبۀ همان اصل نسبیت ارزشها و فرهنگها به عنوان یک ارزش دارای حق حیات، و عقب نشینی در برابر پیشروی و گسترش اش به دل قارۀ اروپا تحت نام تساهل و مدارا و خواست " برقع پوشی " و آزادی پوشش و تشکیل " دادگاه های شریعه " و اجرای احکام و قوانین منبعث و ناشی از آن و بحث ترم " حقوق بشر یا حقوق اسلامی ؟ " ، مدرنیسم و دستاوردهای آن را به دوران پیشامدرن و عصر فئودالیته می برند. مواضع و سوگیریهای سیاسی ای چنین ارتجاعی برآمده از دل نظریات نسبی گرایانۀ مکتب پست مدرنیسم است که آن را عملن به پیش مدرنیسم خود پیوند داده و مربوط می کند و به پسامدرنیسم، نامربوط و بی ربط !
اگر در عصر پیشامدرنیسم در گوشه ای از جهان جامعه ای با شیوۀ مدرنِ و تولیدِ سرمایه داری کار می کرد و می گردید و همزمان گوشۀ دیگرش مثلن با سیستم و روابط طبیعی زمیندار ـ زارع، و اقتضاء این دو شیوه از تولید و رابطۀ اقتصادی، دو شیوۀ متفاوت و برخورد و رفتار از نظامات و قوانین حقوقی، سیاسی، اخلاقی و فرهنگی را می طلبید و با آن سوخت و ساز و کار و معنا پیدا می کرد، امروزه که سیمای جغرافیای جهان را سرمایه داری و نابرابری های گوناگون آ ن برداشته و با یک سیستم و تکنیک و قانون مشابه و مشترک اقتصادی و در مقیاسی و نظمی گلوبالیزه و در اتحادیه های فراملیتی وچند ملیتیِ سیاسی ـ اقتصادی و بلوک ها و اتحاد عمل های منطقه ای همسو وهمسود کار می کند و می چرخد بحث از اختلافات و تفاوتهای فرهنگی و انسانی و ارزشیِ قوم و قبیله ای و جداگانه بین آدم ها و سرزمین ها معنی دار بوده و مفهومی جز عقب گرد و بازگشت به گذشته ها و ماندن در " پیشامدرنیسم "، چه به لحاظ نظری و چه از نظر عملی ندارد .
16/4/92
چاپ شده در شماره های 274 و 275 نشریه سیمره
ادبی...ما را در سایت ادبی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 113