از حافظ به حافظه
امیرهوشنگ گراوند
حافظ و شعر حافظ را می شود هم به صورت عمودی و از بالا به پائین خواند و هم به شکل افقی و خطی و به اصطلاح بیت به بیت.
خوانش من اینجا و از افق خود خوانشی تشریحی ـ افقی ست تا عمودی. به این شکل که حرکتی طولی را انتخاب و دنبال می کنیم تا برخی مختصات کلامی و شعری را بیرون کشیده و از ابعاد و زوایای پنهان و آشکارش کالبدشکافی و بررسی کنیم. چرایش وجود و خوانش شاه بیت هائی ست برتر و زیباتر از کل یک غزل ! تلألو درخشان شاه بیتهائی چند وجهی، اجرای کامل بوطیقای شعر.
انتخابها بیشتر تأثیر تأثر واحد شعری بر لحظۀ دریافت بوده. این لحظه و دریافت را می توان به جهات مختلف توسعه و گسترش داد. کهکشانی از ستاره و اشاره که در شبی ازلی به تو چشمک می زنند. درون این کیهان و سپهر بی انتها و در حال گسترشِ حافظ می توان هر آن اش به کشفی تازه و لذتی تازه دست یافت. کشف یک راز و ارضاء یک نیاز .
اینجا با چند تا از همین شاه بیت های حافظ به رازی و نیاز می نشینیم :
1 ـ پیر ما گفت " خطا بر قلم صنع نرفت " / آفرین بر نظر پاک خطا پوشش باد !
آغاز ما از حافظ، آن سان که آغاز و بر پیشانی قصۀ " افسانه آفرینشِ " صادق هدایت نیز که گوشه و طنزیست دیگر به روایت متون مقدس از خلقت، به همینگونه است، ما را با او به سر آغاز آفرینش می برد. آفرینش حافظ راجع به آفرینشی دیگر و آفرینشگری دیگر یعنی کار خلقت و خالق آن است. خالق شعر که حافظ باشد اینجا در کار خالقِ خلقت شاعرانه و به زبان شعر شکاکیت و پرسش می برد و می آفریند.
دو آفرینشگر چون آئینه آفریده های خود را برابر هم گذاشته و بازتاب می دهند و از آوردۀ خود هر یک به شکلی و زبانی با هم سخن می گویند. به این سخنِ زبانی نزدیک می شویم. زبانی دوگانه و ناسازه. زبانی آسمانی و زبانی زمینی. یک جابجائی زبانی که به زبان نمی آید و محسوس نیست. به اصطلاح زیرِ زبان است. یکی از دیگری می گوید و دیگری از اون یکی. مکالمه ای در کار نیست. یکجور بازی در میان است؛ نه دقیقن بازیِ زبانی، بل که لال بازی ! بازی ای که چیزی را صریحن و با کلمه نمی گوید و ادا نمی کند بل سربسته اشاره اش می کند. میان این نظر بازی و اشاره ها، بازی وار می آئی و می روی. اگر هم آمد و رفت ات بی پایان و بی هدف جلوه کند این اش هست که زدی و ایستادن ات را شکستی. در این مسیر پر تردد، دو آفریدگار قلم بدست گرفته و چیزی که از زیر این دو قلم بیرون می زند یکی ست و در عین حال دوتا !
آفرینش یکی ست آفریدگار دوتا. این آفریده از نوک قلم زاده شده و به همدیگر چون دو همزادِ دوقلو " نوک " می زنند : آفریدۀ کی زیباست و کدام نازیبا و بر خطا ؟! کدام اشان در اوج کمال و کدام اشان نارس و ناهمسان با دیگری ؟
مخلوق یا آفریده را از متن کل شعر برداشته، سپس برابر هم گذاشته و به صورت تطبیقی و ساختاری دیدار و با هم مقایسه و مطالعه می کنیم. چه جوری ؟ تک بیت شعر را شالوده شکنی و ریز می کنیم و مثل یک شعر تک مصرعی به اجزاء دوپاره و دو گانۀ آن نگاه می کنیم. شعر هر کدام، تک مصرعی ست مقابل تک مصرع دیگری ! اینجوری می توانیم به مقابله دو شعر بپردازیم. شاعر اول به جد و بی صنعت و آرایه ای می گوید : « پیر ما گفت " خطا بر قلم صنع نرفت " » و این چنین کوتاه به زبان شعر جهان ـ متن اش را زیبا و بی نقص به توصیف و تصویر می آورد؛ حال بخوانیم و ببینیم شاعر دوم در پاسخ مشاعره گونه اش به شاعر اول چه می گوید : « آفرین بر نظر پاک خطا پوشش باد ! »
پاسخ شاعر دومی به اولی چندگانه و چند لایه است. لحن یکی یعنی همان اولی جدی ست و سر راست، لحن دومی کنایه وار و آغشته به طنز. جد / طنزِ دوگانۀ آشتی ناپذیر. اینجاست که دیگر نه خود آفریده و محتوا بل شکل و قیافۀ آنها ست که برابر هم صف آرائی کرده اند و در مکالمه ای پر از حرف، اولی مال خود را زیباترین می داند و وصف می کند؛ دومی او را آنگونه که هست تمام قد لخت می کند و می گوید حالا ببیندش و قضاوت کنید : " حقیقت " کدام سمت و سو، سوسو می زند !
آفریده ها و قیافه ها، ما را به عنوان خواننده و بینندۀ حقیقت نهائی اشان دعوت به دخالت فعال و قضاوت منصفانه، البته نه از نوع ارزش گذاری اش، می کنند. وارد می شویم. چه می خوانیم و چه می بینینم ؟ .
زبان یکی جدیست، زبان دیگری طنز : کشف حس و حالی متناقض نما. اما ما جدا از زبان دو لبۀ آنها آنچه را به عنوان شاهد صحنۀ دوگانه بر زبان خود می آوریم باید جدی باشد؛ چه طرف امان برای ما و با ما جدی بنماید و چه غیر جدی، فرقی نمی کند. فرق و تفاوت آنجا پیش می آید که خود " داوری " و قضاوت دو تا شود . آن هم پس از دیدار طرف نه پیش از آن. دیدار یک دیدار مکانی و چند بُعدیست. ابعاد را باید ورانداز کنیم. زاویۀ نگاه از سطح و پیراهن های نامرئی می گذرد و به عمق نقب می زند .
" خوانهِ " (= لکسیس یا واحد خوانش ) اول که همان مصرع اول بیت مورد نظر ما یعنی : « پیر ما گفت " خطا بر قلم صنع نرفت " » باشد و آفریدۀ دستِ خلاق شاعر نخست، فقط ورودی دارد و هیچ خروجی ای بر پیکر و ساختار آن تعبیه نشده است. مگر می شود ؟ شده و همه چیزش هم جدیست و شوخی بردار نیست. خوانه ای بسته و یکطرفه ! میخوای بخوا نمیخوای نخوا ! هر چه هست همین است؛ ظاهر و باطن. نفس و دل آدمی توی آن می گیرد. دلگیر است. گرفته از این همه جدیت و یکنواختی و شکل و شمایل عبوس و تغییرناپذیر، " خوانۀ " دوم امان یعنی : « آفرین بر نظر پاک خطاپوشش باد ! » را درست در همسایگی و بعد از " خوانۀ " اول به تق تقی به صدا در می آوریم و باز می کنیم. صدائی چند صدائی ! فضائی " باز " در برابر فضائی " بسته ! ".
همان آن که پا آنورش می گذاریم با فضائی در حال توسع رودرروئیم. ورودی و خروجی اش یکی بعد از دیگری ما را به تودرتوئی رازآمیز و رنگین و بی پایان از سیاحت خود می کشاند و می برد. آدمی از آن سیر نمی شود. اوج لذت اش هم در همین است که " بخوری " و یا " بخوانی " و " سیرش " نشوی ! سَیری سیر نشدنی ! . فرصت ایستادن و مکث و نفس تازه کردن نداری. تا پایان اش می بری اما در تو ادامه می یابد و پایانی ندارد. " خوانه " و گنبدی دوار که توی آن گیج می زنی و منگ و مست می شوی. گیجی و منگی و لذتی سر ریز و سرخوشانه. با تو بازی در می آورد. شوخی اش عین جدیست و جدی اش عین شوخی. نمی دانی با کدام سازَش سازِش کنی و برقصی. و همین به تو پروبال و آزادی می دهد که تو هم با او بازی کنی و سربه سرش بگذاری؛ بخوای همسان و هم کلام و همبازی ات می شود. خودش را نمی گیرد. قیافه اش و مهمتر از آن وجودش دگرگون و دستخوش تغییر می شود. آنی نیست که چند لحظه پیش بود. بود نیست و نبود هم نیست. آخر بود و نبودش دست تو نیست. شدن اش چرا، شدنی ست. به هر راه و شکلی که خواستی می توانی درش بیاوری و ببریش و باهاش بازی کنی. مقاومتی نمی کند و سخته نیست. شکل پذیر است : شکلی دلگیر / دلنواز، جدی / طناز، و ... سرشتی چنین چندگانه است که هم ما را در این فاصلۀ مکانی ـ زمانی و هم همسایۀ دیوار به دیوار خود را به بازی گرفته بی آن که در نگاه اول به چشم بیاید.
مکالمه ای بین این دو " خوانه " و همسایه در گرفته. ما هم فال گوش ایستاده و بجای تفأل زدن به حافظ و فال گرفتن، نزدیک ترش می شویم و شنیده های خود را تعبیر و تفسیر و بررسی می کنیم : شاعر اول، که به گفته متون مقدس خود " کلمه " است و کلمه در اختیار اوست شعر و یا آفرینش اش را چنین روایت می کند : « پیر ما گفت " خطا بر قلم صنع نرفت " » ... راستی خطائی و کژی ای هیچ بر این قلم صانع نرفته ؟!. پاسخ، اگر پاسخی هست، باید در شعر و آفرینش طرف مقابل اش یعنی شاعر دوم بخش دوم شعر جُست و خواند و شنید چنانچه بلافاصله و یواشکی و تعریضی می گویدش : « آفرین بر نظر پاک خطاپوشش باد ! »
باید کلید واژۀ " آفرین " را از دست شاعر ثانی گرفت و با آن به رمزگشائی " پیش شعر "اش پرداخت. بحث از " آفرینش " است و واژه تحسینی " آفرین " در کنار آن چه خوش به مجاورت نشسته است ! آفرینی با بار معنائی چند لایه. تکواژه ای محوری که طرف خطاب و حساب خود را " هایش " کرده : تأئیدی همراه با خندۀ نفی کننده !
" آفرین " ما را هم به تأئید و لذا تحسین " شعر " شاعر اول، که استعاره از هستی ست، وامی دارد و هم به خنده ای سلبی بر او ! . این چند معنا و پوسته بودن مغز شعر دومی از کجا می آید ؟ اول از بازی با کلمۀ " آفرین "، بعد از آنجا می آید که شاعر نخست رک و پوست کنده و بی هیچ ابهام و ایهامی حرف آخرش را همان ابتدا کف دست مخاطب اش گذاشته و همه چیز نظم و نظام اش را تمام و کمال و بی کم و کاستی معرفی و دیده؛ مطلقیت و تمامیت این سخن و شعر، شاعر دوم ما را به پاسخ انگیخته که در وصف آن قصیده وار چنین می سراید : « آفرین بر نظر پاک خطاپوشش باد ! »
شعری تک مصرعی و چند معنائی. " آفرین " که می تواند بواسطه چند وجهی بودن اش، امر به " آفرینش " هم باشد، در کجای این دو " خوانه " منزل کرده ؟ بی تعارف مهمان " خوانده " و " ناخواندۀ " ما در منزلِ شاعر دوم جاخوش کرده ! جائی خوش آب و هوا که در ناامیدیِ منزل اول، می تواند خانۀ امیدش باشد. اگر آفرین و آفرینشی توأمان هست اینجا می بینیم اش نه در " خوانۀ " اول؛ و اگر هم آفرینی هست و باید نثار آفرینشِ خلاقانه ای کردش همینجاست که مفهوم و مرادف پیدا می کند و به آن برمی گردد . زیبا را و آفرینش زیبائی را می بینیم و از آن به وجد می آئیم و دچار التذاذ و آفرین گویان به ستایش و تحسین اش می نشینیم.
بیانِ زیبا و زیبائی بیان هر دو در تقابل با دنیای آفریدۀ شاعر اول قرار می گیرند. چرا و چگونه ؟ هر دو شاعر از آفرینۀ زیبای خود " می گویند " و همۀ حرف بر سر همین " گفتن " است. " چگونه گفتن " از این زیبا و آفریده و یا هر چه، نقطۀ تلاقی و شکاف موجود بین شاعر و شعرشان است. یکی صریح می گوید، دیگری ضمنی و در لفافه. این تفاوت گوئی و تفاوت نمائی از زبان و در زبان شاعر دوم اتفاق افتاده. " آفرینش " از پیش و همان لحظۀ آفرینش برای شاعر اول صورتبندی غائی یافته و نقطۀ پایان گرفته و صَرف افعال ماضیِ " گفت " . " نرفت " بر آن دلالت دارند و کاری که مانده ارجاع به آن و تأکید و تأئید دوبارۀ بر این، اینهمانی ست؛ اما نزد شاعر دوم ما با آن که هیچ فعلی فعلیتی نیاقته، همه چیزی در آن هماره در حال فرو ریختن و زایش چند باره است. این خودشکنی و دوباره سازی در ساختار " خوانه " دوم نهفته که به ما می گوید چگونه و به چه نحو چنین شده و به بیانِ زیبای خود پرداخته. ساخت و پرداختی که پای مقایسه را هم وسط می کشد و کامل و ناکامل و زیبا و نازیبا را آئینه وار برابر هم می گذارد و به رخ امان می کشد.
خوانه به خوانه تفاوتها را نشانگذاری و کشف می کنیم. تفاوت در نوع آفرینش. آفرینش در خوانۀ اول همان خشت نخست اش کج نهاده شده و این کج شدگی و تاب خوردگی در مقابل خوانۀ دوم خود را افشاء و نشان می دهد. شعر شاعر اول بی ساخت و پرداختی فقط از آفرینش اش می گوید. همین و بس؛ در مقابل، شاعر شعر پارۀ دوم بی این که ادعای ساختی و پرداختی کرده باشد در همان حال که به زبانِ شعر به ستایشِ آفرینشگر اول برمی خیزد و بر او آفرین می فرستد ناخودآگاهانه دست به آفرینشی می زند که آفرینش پیشنی و قبل از خود را کمرنگ و در سایه می گذارد. یکی دیگری را نفی می کند بی آن که شعبده ای در کار کرده باشد. راز این جابجائی در کجاست ؟ آفرینشگری جایش را به آفرینشگری دیگر داده است. یکی می آفریند، دیگری می خواندش، سومی باز می آفریندش و ... زنجیره ای بی پایان از ساختن و شکستن : فرایندی که در همین جا رخ داده و شاهدش هستیم. شاعر اول شعری حماسی در رثای خویش می بافد و باز خود به خود می گوید که هیچ لغزش و خطائی بر کار او نرفته ! دومین شاعر همان شعر را می گیرد و می خواند و در وصف آن، خلاقیت اش گل می کند و با زبان شعر همزمان هم دست اش می اندازد و هم از شکل؛ و خطای آن را از زیر به رو می آورد و باید شعر شاعر دوم را زیر و رو کنیم تا بر این نکتۀ پنهان و ظریف دست یابیم.
وقتی پیر، همان دانای کل مطلق می گوید خطا بر قلم صنع نرفته، از مقابل پاسخی اش می آید که هم دانائی اش را زیر سوال می برد هم به تعریض آفرین می فرستدش که از صد کفر بدتر است و آفرینش اش را مخدوش و وارونه می کند؛ به این شکل و مضمون که : آفرین بر این نظرت باد که پاک و بی غل و غش " خطا " را چشم برمی پوشی و آن را به سطح زبان نمی آوری!. حالا نظرِ کی ؟ بی شک نظر و نگاه شاعر دوم است که نظرها و آفرین ها به سوی او برمی گردد نه بالعکس. این نگاه هست که " چیزی " را به نام خطا کشف و دیده اما به روی و زبان خود نیاورده و آن را در لفاف پیچیده و به ما تحویل داده : پاسخی و شعری دوپهلو و پر ابهام.
زبان نزد این شاعر دو سویه دارد؛ سویۀ پنهان و سویۀ آشکار. شعر شاعر اول دارای زبانی شسته رفته و خودکار است و در سطح مانده و می گذرد؛ و شاعر دوم، برخلاف، شعرش غیر شفاف و در زیر زبان جاریست و غیر خودکار؛ یعنی آنچه نمی گوید و ناگفته را باید خوانا و از آن زیر بیرون کشید و آشکارش کرد. و شعر این است. زبانی شعری برابر زبانی نثری و بی عمق و ژرفا.
شعر بگوئی بی آن که خواسته باشی شعر بگوئی ! می شود ؟ شده. شاعر دوم نخواسته رو دست شاعر طراز اول خود بلند شود؛ اما همین که بلند شده و به سخن آمده شعری گفته که شعر اولی را به یک " پیش شعر " برای شعر خود تبدیل می کند. سیاه مشق و پیش شعری که همه اش پر از غلط و غلوط و " خطا "ست تا شعر ناب دومی از دل آن زاده شود. خوانش و کشف این رابطه، ما را به کشف شعر می رساند. این را هیچوقت صریح و مستقیم نمی بینیم اش و نمی شنویم؛ از لابه لای لایه های زیرین و مچموعه ای از تقابل هاست که استخراج اش می کنیم. تقابل پیش شعر یا مصرع اول با شعر یا مصرع دوم؛ تقابل لایۀ زیرین پاره دوم با لایه روئی پارۀ نخست، تقابل واژۀ تحسین آمیز " آفرین " با روح " خطا "، تقابل وضعیت طنزآمیز با وضعیت جدی، تقابل میان آفرینش " زیبا " با آفرینش " نازیبا " و ... حضور این دوگانه های متناقض نمایِ مستتر و آشکار در ساختار شعر، شعری دیگر می آفریند که " آفرینش "اش جای چون و چرا و شک و بدبینی و بحث دارد. این همه از آنجا می آید که کلِ " آفرینش را در این دو مصرع برابر هم می گذاریم و می بینیم. می بینیم که در یک خانه و یا بیت جای نمی گیرند هیچ بل در همجواری هم با هم نمی سازند.
آفرینشگری پارۀ دوم در اجرای کار خود نوآورانه دست به آفرینش و خلق زده نه " صانع صنع " در پارۀ نخست که کارش پر از خبط و خطاست و در شعر و " آفرینش " شاعر دوم هنرمندانه و به سبک خود حافظ، رندانه انعکاسی وارونه یا فته و برآن " چشم پوشی " شده ! چشم پوشی ای خلاقانه و باریک بینانه که به شاعر متأخر ما یعنی سرایندۀ مصرع دوم این شعرِ تک بیت تقدم می بخشد و با این سنت شکنی اش جای استاد ازل را می گیرد و بر صدر مجلس و کرسی آفرینش جهانی دیگر می نشیند : جهانی انسانی و پر از پرسش و شکاکیت فلسفیِ خاص انسان !
2 ـ بجز آن نرگس مستانه که چشمش مرساد/ زیر این طارم فیروزه کسی خوش ننشست.
حافظ در این شاه بیت اش رسام وصورتگر شده و برای ما با واژه نقاشی کرده : با نگاه به صورت جهان و صورت معشوق، تصویری کشیده در خور تأمل؛ تک بیتی سراپا تصویری. ایماژ و خیال در این تک بیتِ صورتبندی شده حرف اول را می زند. ما هم باید با یک چشم به صورت جهان و چشمی دیگر به صورت معشوق به این تک بیتِ سرشار از صور خیال نزدیک شده و با خوانشی دیداری جزء به جزء مرورش کنیم. نگاهی آسمانی / نگاهی زمینی ! . " چشم اندازی " دو چهره ای و تفکیک ناپذیر که یک وجه آن رو به بالا دارد و وجه دیگر رو سوی پائین و سیر نگاه را بین آسمان و زمین به نقطۀ " تعلیق " می کشد و می دوزد. معلوم ات نمی کند که بالاخره پلک ات را به روی کی و کجا باز کنی و به روی کی و کجا ببندی. منظور " نظر " کی و کجاست در این بیت ؟! پاسخ قطعی برای هیچ چیز و پدیده ای نداریم؛ چه رسد به شعر که شاخه ای سیال و پر تأویل و تفسیر از هنر و ادبیات بوده و خاصیت اش همین دو پهلو حرف زدن و به گونه ایست که تحلیل صفر ـ یک ( 1ـ0 ) از آن نمی شود کرد و زیبائی و افسون کار هم در همین نکته است. وگر این نبود شعر شاعری چون حافظ در قرن هشتم چنین بی زمان نمی شد و به من نمی رسید که پاش بنشینم و با بازخوانی اش در اطراف اش بیندیشم و معناهای ممکن و ناممکن آن را دوباره نویسی کنم. بگذریم و نگاهمان را به نگاه حافظ برگردانیم که نگارگری کرده و " نگار "ش رو در روی امان اغواگری می کند و هر آن به رنگی و شکلی و قیافه ای درمی آید.
عناصر واژگانی و تصویری این چرخش و تبدل معنائی کدامند ؟ همه چیز به همان یک " نگاه " حافظ در فاصلۀ یک پلک زدن اش برمی گردد. باز و بسته شدنِ پلک همان و " باز " و " بسته " بودن متن و تصویر و تفسیرش همان ! این " نگاه " خاص را که می گیریم با همان، " نگاری " را می بینیم که تمام عناصر متشکله واژگانی و تصویری و معنائی و در یک کلام ترکیب بندی و کمپوزیسیونِ شعری اش یکجوری به شکل مستقیم و غیر مستقیم به " چشم " و " زاویۀ دید " آن برمی گردد. چون جعد موی یارش اینجا نیز پیچ و تابی چنان به آن داده آن سرش ناپیدا . از " نرگس " مستانه گرفته تا " چشمش مرساد " که ارسال المثل است، از واژۀ " طارم " گرفته که می تواند " قوس و طاق ابرو " باشد تا " فیروزه " به عنوان آبی رنگ چشم : همه اسباب خلاقیت یک ساختار بی بدیل و به دقت کنار هم چین اش یافته است تا مای خواننده و بیننده اش را به شگفتی و اندیشه بخواند. تناسب و رنگ آمیزی حسی و مراعات النظیر بی نظیر آن نه تنها کلمه به کلمه بل که واج به واج چشم ها را خیرۀ خود می کند؛ به اصطلاح عامه مو لای درز آن نمی رود ! تنها این نیست. بعد از کشیدن این شاهکار نقاشی و " دیدار " آن تازه باید به تماشا بنشینیم و ببینیم که این صورت از آن کیست و به کی می خورد ؟! صورت معشوق یا " دایرۀ وجود " ؟! شگفتی و سوال است که همین طور پشت هم قطار شده و از درون تک بیت شعر بیرون می زند و تصویر روبرو را هر آن به رنگی و معنائی دگر در می آورد.
راستی چه کسی و زیر کدام طارم خوش نشسته است ؟ فقط چشمان مست و خمار معشوق، که عاشق اش گفته چشم بد و حسود از او دور باد است که زیر این طارم که اینجا به گنبد دوار ایهام دارد، خوش نشسته است ؟ یا خود " عاشقِ " همان چشمان خمار کرده و نرگس مستانه است زیر طارم فیروزه که به طاق ابرو و نگاه یار ایهام دارد ؟! یا نه، وجه سومی در کارست و به " نوع " نگاهِ نشسته اما خوابیده زیر طاق آسمان و نیز ابروی یار اشاره دارد ؟
این را می دانیم که کسی و نگاه کسی زیر این طارم فیروزه " خوش نشسته " است. این کس خوش و این نگاهِ خوش و این نشستۀ خوش کیست و چیست ؟ یا از آن کیست و یا از آن چیست ؟ از آن " نرگس مستانه " است یا " عاشقِ " " نرگس مستانه " ؟! اگر از آن چشمان خمار و مست است به این معنا نیست که نمی توان جز در عالم مستی و بی خبری در این عالم و زیر این طارم فیروزه ایش یک لحظه خوش سر کرد و زندگی در عالم هوشیاری اش همه اش درد است و رنج غیرقابل تحمل ؟
اگر از آنِ عاشقِ " نرگسِ " مستِ از عشق است غیر از این است که بی عشق نتوان زیست و زیر این دایرۀ مینائی خوش نشست ؟ در هر دو حال و صورت اش زیر این طاق آبی ابرونما باید نگاهی و حالی مست شده از " عشق " داشت تا خوش نشست و خوش گفت و خوش آوا سر داد که : ...
3 ـ از صدای سخن عشق ندیدم خوش تر/ یادگاری که در این گنبد دوار بماند.
تک بیتی ظاهرن " تک صدائی " که از هر زبانی بشنویم اش و با هر زبانی بخوانیم و صدایش کنیم " نامکرر " است. اگر " تنها صداست که میماند " آن هم به یادگار، آیا این صدا همان صدای پر طنین عشق نیست ؟
صداهای مختلفی از همان بدو تولد با ما بوده، " زبان " باز کرده، " صدا کرده " و سپس خاموش شده : صدای اعلام حضور، صدای باور، صدای یقین، صدای شک و ... صدها صدای پر صدای دیگر یکی پس از دیگری آمده و رفته و یا در گلو، بالا نیامده، خفه شده اما صدای عشق در گزارۀ : " دوست ات دارم " در زبانِ انسانِ عاشق و عاشقِ انسان هر چند ممکن است بقول امبرتو اکو قبل از ما در قرون گذشته نیز عینن عاشقی به معشوق اش ویا معشوقی به عاشق اش گفته باشدش، کلیشه نمی شود و هماره جاری و تنها صداست.
نحوۀ نحو و زبان بیان این " عشق " و تمام جلوه های آن شاید در طول زمان دستخوش تغییر و دگرگونیِ زبانی در شکل و نوع و عمق و سطح و به اصطلاح " چند صدائی " گردد که گاه از یک عشق عمومی و گاه از یک عشق خاص و خصوصی سخن سر دهد اما مایه و قصۀ " عشق " به انسان، با انسان و نامکرر است و شامل مرور زمان نمی شود.
4 ـ یک قصه بیش نیست غم عشق، وین عجب/ کز هر دهان که می شنوم نامکرر است.
راستی که قصه انسان از آن هنگام که از غارها سر بیرون کرده تاکنون اش یک قصه بیشتر نبوده است ! قصه ای که حافظ با آن حافظۀ محدود تاریخی اش در شعر کرده اما متأسفانه ساختارگرایان متأخر معاصر به نام خود کشف و فرموله اش کرده اند : قصه " یکی "ست؛ قصه گویان و قصه نویس و قصه خوان و مکان / زمان و به اصطلاح تولید / مصرف آن است که شاخه شاخه شده و به ابعاد و جهات مختلف " شاخ و برگ " پیدا می کند و برای یکی سایه می شود و برای دیگری میوه ای روشن. قصه یکی ست. از قصۀ سرخپوستان امریکا گرفته تا بومیان سرزمین استرالیا و پولینزی و قبایل بدوی آفریقا و ساکنان آلاسکا و سیبری و چین و هند و سراسر این زمینِ گرد، گردِ یک قصه می چرخد : قصۀ انسان و غم نوستالژیک گونه ای که بر روح و روان فردی و جمعی او حاکم است. تنها روایت و نحوۀ این ساخت و پرداخت است که آن را در اَشکال و نام های جدا و دور از هم میان این همه انسان های رنگی، رنگین و متفاوت و به اصطلاح حافظ " نامکرر " می کند.
قصۀ حافظ اول و آخرش قصۀ " عشق " است. عشق به انسان، عشقی که به هر زبان اظهار و بیان اش کنند تازه است و نقطۀ تمامی ندارد. سازمایه ای جاودانه و الهام بخش که جائی دیگرِ اشعار حافظ چنین سر بلند می کند :
5 ـ گلعذاری زگلستان جهان ما را بس / زین چمن آن سر روان ما را بس .
هر کس در این " دیر کهن " و " خاکدان " نگاهی دارد و برداشتی. نگاه و برداشت حافظ نگاه و برداشتی ست متعالی و زیبا. از گلستان جهان، گلعذاری و از چمن اش، سر روانی ! بسندگی ای در این حد و مایه است که ار عشق سرپناهی و " پناهگاهی " می سازد و زیر آن بیتوته می کند و جهان و عالم مادی اش را به سوداگران و سودائیان آن می بخشد و می سپارد آن هم به این دلیل و نحو :
6 ـ سودائیان عالم پندار را بگو / سرمایه کم کنید که سود و زیان یکی ست .
حافظِ شیرین سخن هم به مانند سلف تلخ اندیش اش خیام تلخ سخن وقتی در ابعاد وجودی دقیق و ریز می شود و جز به جز ریزش می کند به اینجایش می رسد که به مخاطبان معاصرش می گوید بالا بروید و پائین بیائید آخرش که هستی و دارائی اتان را جمع بزنید و به مقیاس و سنجش بگیرید سود و زیان اش " یکی " و یکسان است. پس بهتر آن نیست قیدش را بزنیم و " پنداربافی " را کنار بگذاریم و پی انباشت برای انباشت مادی و دنیوی ندویم که از برد و باخت اش بهره ای در خور به نصیب نمی بریم و آنچه آخر و عاقبت دست امان می گیرد و میماند مشتی " پوچ " است و هر سوی و سمت سود و زیان اش را بچسبی و حساب کنی تفاوتی به حال ات نمی کند ! دل بستن بر این عالم را باید به اهل اش و همان سودائیان پندار باف اش واگذار کرد و به دلی دل بست که هر لحظه اش برایت می تپد :
7 ـ غلام همت آنم که زیر چرخ کبود / زهر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است.
حافظ هیچوقتِ خدا به این عالم خاکی و خاک عالم بر سر که خوب اش می دانست به آن اعتباری نیست، دل نبسته؛ اگر هم تعلق خاطری داشته، آن به " ماه رخساری " بوده و بس. هم از اینجاست که همتی را غلام می شود که در این دایرۀ سرگشتگی دل را بند نکرده مگر چون خود آزاده و رها از هر چه رنگ تعلق، " زنجیری " سلسلۀ موئی ست؛ موی زنی که جهان وجودی به موی او بند است ...
ادبی...
ما را در سایت ادبی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 107