من ، تن ، متن
امیرهوشنگ گراوند
اشاره :
سه چهره از یک « من » در سه اجرا . اجرای من ، اجرای تن ، اجرای متن . رسانه اجرای هر یک هم زبان و بیانی خودویژه دارند : زبانِ رسانه ای « من » گفتاری، « تن »، نشانه ای و غیر کلامی و زبانِ « متن » نوشتاریست . پروبلام و گره گاه متناظر هر یک با کمی تسامح و به صورت استعاری به ترتیب می توان : « سرکوب » ، « استثمار » و « سانسور » برشمرد . اما این تریلوژی سه گانه تنها در زبان اشان نیست که زندگی و تبلور پیدا می کنند بل در « جنسیت » و « اجتماعی » که تشکیل می دهند نیز دارای پایگانی اند که از آنجا دیوارهای جدائی بین اشان بالا کشیده می شود و همانجا نیز « زندان » ی اشان بریده می شود . معنای هر یک در سلول خاص خود حبس می گردد . تک سلول هائی که از کانال دریچه ها و راهروها و بندها و کریدورهای تودرتوی بسیار و نشانگانِ مُرسی با هم در تعامل و آمد و شدند و معناهای هم را دیدار می کنند .
تثلیثِ تفکیک ناپذیر تفکیک پذیر شده و ابعاد اجتماعی ، جنسیتی و زبانی پیدا کرده . چطور و چگونه چنین چیزی ممکن شده ؛ به عبارتی این انفکاک و گسست در چهرۀ « منِ » تا دیروز مطلق و یگانه و « خدا » ی روی زمین بر اثر کدام زلزلۀ سهمگین و عوامل ممکن دیگر صورتِ چند گانه پیدا کرده ؟ پدید آورندگان این انقلاب ساختارشکنانه و شکافِ تاریخی کسانی نیستند جز مارکس و فروید وسوسور بانیان علوم انسانی ای چون جامعه شناسی علمی ـ تاریخی و روانکاوی مدرن و زبان شناسیِ نوین و تکوینی که علوم ساختاری و ناپایدار و بسیاری از آن منشاء و چارچوب گرفته . گسل و شکاف شناخت شناسانه ای که پیشتر از دل آن نابغه ای چون نیچه سر بر کرد و با اعلام گزارۀ : « خدا مرده است » ( و بعدتر متفکرانی دیگر چون فوکو ، فوکویاما ، بارت ، دریدا و ... بر همان سیاق به ایدۀ « مرگ مؤلف » و « سوژه » و « فاعل شناسائی » و « مرجع » های انسانی و « پایان تاریخ » و کتاب و فلسفه و خدا و ... رسیدند. ) ـ پشت بندش گفت : « من هیچ پدیدۀ اخلاقی نمی شناسم، من تفسیرو تأویل اخلاقی پدیده را می شناسم . » تأویلی که او را با خود به فراسوی دو قطبی نیک و بد و روایت ها و تاریخ رسمی و از آنجا فرارَوی از ارزشها و تبیین خاستگاه های ارزش و ارزش خاستگاه ها و نسبیت ارجاعات و داوری ها و استقرار دلالت های ناپایدار و خودشکن در متن پل زد و رهنمون کرد .
*****
1ـ « من » وقتی سرجای خودش بود همه چیزش دارای تعریف و حدود و ثغور بود . خود ـ مرکز بود . مالکِ دال و معنای خود و اطراف و فضائی که اشغال کرده و آنچه که نوشته و بر آن « نام » اش می نهاد بود . خلع ید و خلع سلاحی در کارو بارش نبود. به هر قلمروئی فرمان می راند و بذر « خود » را می کاشت و می دروید ؛ هر کس و هر چیزی ، از آسمان گرفته تا زمین و کل جهان برای او آفریده و تدارک دیده شده بود . تصویری که از خود داشت همانی بود که در آئینه می دید : یکپارچه و دارای « وحدت » و محوریت کامل و یک اینهمانی دقیق و انسجام در نفسِ خود و تاریخی سر راست و خطی از تولد و زیست و مرگ . تاریخی اسطوره ای با خاستگاه های ماورائی وخط به خط و روشن . انسانی ثابت با خاستگاهی یگانه .
« دیگری » که آمد کنارش چادر زد همه چیز به هم ریخت ؛ از « خود » گرفته تا هر چه به نام خود دارای تعریف و حد و مرز و نام و تاریخ و مالکیت بود .
2ـ رویکرد به دیگری رویکردیست ناخودآگاهانه از سوژه به ابژه یا از « من » به « تن »! نیروی پیش رانۀ این اختلاف منظرو رویکرد و انتقال از خود به دیگری یا از امر روانی به امر جسمانی ، از امیال ناشی شده و برخاسته وبا آن که به جسمیت برمیگردد در زیر پوستِ « تن » جاریست . نیرو و انرژی رانه ها از تن برمی خیزد و به تنِ دیگری « میل » می کند . برآیند این میل به دیگری انشقاقی ست که « من » را به دو نیمه تقسیم و تکثیر می کند ؛ نیمۀ تاریک / نیمۀ روشن ، نیمۀ ناخودآگاه / نیمۀ خودآگاه ، تاریخی پنهان / تاریخی آشکار : وحدتی از ناممکن ها !
اگر «من » از خود دارای واقعه و تاریخی یکه ودر سطح و اسطوره واراست « تن » تاریخ اش به جسمیت و زیروبم های واپس زده و نهان شدۀ آن برمی گردد . تبار یکی یعنی « من » بیشتر به روح و روان باز می گردد ، تبارِ منِ دیگر شده ، به تن و امیال آن ؛ انسانی متغییر با خاستگاه های متنوع . وقایع من برروح و روان اش حک و نقش بسته ، وقایعِ تن بر پوستِ تن اش ؛ تن با اَشکال روانی ، جسمی و زیستی و فیزیولوژیستی و ابعاد اجتماعی و فرهنگی و زبانی اش .
اگر من در خود جای می گیرد ، تن پوسته اش را می درّد و فراتر از خود می رود . کشش های تنی تن را تاب و تمایل و کش می دهد به قلمروها و زمان ها و مکان های نام ناپذیرو بی پایان . من اگر سرچشمه و خاستگاه اش « یکی » ست ، سر چشمه ها و خاستگاه های تن متنوع و بیشمارند . چراکه انگیزش های تنی یکی دو تا نیست . فرایندی از در آمیزش و انرژی های روانی و جنسیتی و اجتماعی ست . آزاد شدن این رانه ها ، ابژۀ تنی را به شبکۀ تودرتوئی از دال های متنی ، انسانی/ اجتماعی و کردارهای دلالتی پیوند می دهد . ابژه با سوژه وارد گفتگوئی بینامتنی با هم می شوند . صحنۀ متن محل تلاقی این دوگانگی ها و چند گانگی های سوژۀ انسانی ست .
3 ـ « متن » نه تنها نقطۀ برخورد سوژه با ابژه بل گرانیگاه روابط اجتماعی ، جنسیتی ، فرهنگی ، ناخودآگاه و خودآگاه است ؛ حاصل جمعی از عینیت ها و ذهنیت های انسانی. من با تن در متنی مشترک به دیالوگی بی پایان می نشینند و « مغاذله » و « مکاشفۀ » این دوتا لایه های متنی را شکل می دهند .
ورودی وخروجی من/ تن به متن در فرابُردی زبانی و از طریق ساختارو کارکردی زبانی ـ تمهیدی شکل می بندد و متبلور می شود ؛ اجتماعی از متنیتِ زبانی و تمهیدات دلالتی اش ، مرزها و نمادهای از پیش موجود اجتماعی را در هم می شکنند و با برآشوبی سوژه ها و ابژه های دلالتگر، متن به صحنۀ کردارهای بزرگ اجتماعی تبدیل می گردد .
وقتی علائم و نشانه ها و نمادهای زبانیِ من/ تن به قلمرو متن وارد و آنجا رمزوار گشوده می شوند گسست های ساختاری ای به دنبال می آیند که در فرابُردی متنی ابعاد بینامتنی و اجتماعی پیدا می کنند . اگرمن به تن گرایش پیدا می کند و همینجا دو پاره می شود ، متن با آمد و رفت های بسیار بین من و تن ، در حال پاره پاره و تیکه تیکه شدن است . بینامتنیتِ متن از همین پیشامتن ها و پسامتن های خود است که سرمنشأ می گیرد و مفهوم و کارکرد می یابد . منِ یکپارچه وقتی متنی می شود با خود زبان و نشانه هائی به همراه می آورد که دو شقه اش می کند بین آنچه که بوده و آنچه که خواهد شد .
متن « من » را از یک سو مقابل « تن » اش قرار می دهد و از طرف دیگر تن را برابر من و از دیگر سو هر دو را در خود همزمان مقابلِ گذشته و حال و آینده اشان . یعنی تقسیم و تکثیری بینازمانی و بینامکانی .
فراپاشیِ من در متن به فروپاشیِ متنیتِ منِ اجتماعی شده منتهی خواهد شد . قبل از تولد و ورود « من » به « متن » جایگاه ام در خانواده و مدرسه و سلسله مراتب اجتماعی توسط نُرم ها و نظم های نمادین از پیشی چون جنسیت ، قومیت ، نژاد و... در نقش های تغییر ناپذیر چون پدر/ مادر تعریف و نهادینه و بسته شده است . گسست و شقه شدن منِ یگانه در هر کدام از این ابعاد و عرصه ها در فرایندی مستمراز محاکات متنی و ایجاد ونقض همزمان قوانین و به اصطلاح کریستوا محکمه/ محاکمۀ اجتماعی ودر لابلای خطوط و فنی از دقایقِ بیان صورت می گیرد .
وقتی « من » وارد متن می گردد « تن » را نیز با خود به دنبال می کشد و سه گانه می شوند . مکالمه و دیالوگ بین من/ تن ، متن را شکل داده و می پروراند . زبانِ من گفتاری و پاک و دست اوّل است ، زبانِ تن به عکس آلوده و ناسره و دست چندم . برخورد ناسازه وار و زبانی این دو قلمرو، نوشتار یا همان متن را رقم می زند با زنجیرۀ بی پایانی از نشانه ها و دال های درونی و برونی . متن با نشانه ها و دال های درونی اش دال ها و نشانه های برونیِ من/ تن را در خود قاب می گیرد و بازتاب می دهد . دیدار و تلاقی من/ تن در متن اتفاق می افتد . یکی با پیش زمینه ها و پیش پنداشت های ذهنی و فردی اش ، دیگری با پس زمینه های عینی و اجتماعی اش ؛ یکی با پیوست هایش ، دیگری با گسست هایش .
همگرائی و تعارض این دو قلمرو در نقطۀ مرکزی متن هم خطوط را رقم می زنند و هم سفیدی ها و نقطه چین های خالی بین خود را . من/ تن این میان به عنوان دالِ « انسان » فروکاست پذیر به « واژه » نیست . یک واژه است و بی نهایت حرف و واژه در زبان و برای گفتن در خود نهفته و به عیان دارد . من با ارجاع به بیرون اش یعنی تن و سطح خودآگاه و تن به عکس با ارجاع و نقب زدن به درون و عمق ناخودآگاه و من ، هر یک دیگری را در خود کشف و مشاهده می کنند . بازنمود و بازنمائی برون داد/ درون داد این دیگری را باید در متن به عنوان زمینۀ زبان وتفکر مشترکِ من/ تن رّدیابی و جستجویش کرد : گسست و تکثر در زنجیرۀ بازنمائی به معنای آنست که من/ تن یکی نیستند بل هر یک از زاویۀ آن یکی ، « دیگری » تأویل و معنا می شود .رشتۀ تفسیری و تفصیلی این دیگری از متن به پیشامتن ها وپسامتن ها و بینامتن های بسیار کشیده می شود . یکبار زیر نام من ، باری دیگر زیر نام تن ، و جائی دیگر زیر نام متن خودنمائی می کند و جاها و زمان هائی دیگر « بی نام » می شود و نام ناپذیر . جهانی نام در اوست امّاخود بی نام ونشان ! گم در گمنامی و زنجیرۀ بی انتهای نام. بازنمائی سر از وانمائی در می آورد !
اگر متن محل اتصال و لولا و حاصل اجتماع نقیضین است به همین اعتبار هم محل گذر و افتراق آنها از هم هست . ورود من به متن ورود یک متن جدیدست به متن ؛ همینطور ورود تن به متن به معنی و مفهوم ورود یک متن دیگرست به متن . من/ تن دست نخورده و ظهور و پدیدآئی ای پیشازمان ـ مکان و همپای خدایان نداشته اند . رّدپاشان را که بگیری معلوم امان می کند یک زمانی از یک جائی آمده اند که همان خاستگاه وهمان تاریخ می توانند متن ها ی از پیشی ای باشند که من/ تن را در دامن خود پرورده و بیرون داده اند . همین « بیرون » خود به عنوان زمینه و پس زمینۀ متن بعدیست و ...الخ . متن هائی که ازآن تغذیۀ جسمی ـ فکری ، فرهنگی ، اخلاقی ، قانونی ، اجتماعی ، جنسی و... دیده و شده اند . تعامل این سه گانه با هم همزمان نیست . من پیش از آن که تن شود و به متن بیاید متنیت را با تمام حواس پنجگانه اش خوانده و نوشته و تجربه کرده . می شود گفت از یک متن به متن دیگری آمده . این آمدن یک آمدن کامل و خالص و تمام عیار نیست . همراه امیال و زبان اش می آید . امّا همیشۀ تاریخ این امیال و زبان با انحراف و سرکوب و وازنش در متن همراه و روبرو بوده : زبان به موازات « حاضر » کردن دلالت ، همیشه به اصطلاحِ زبانشناسی « غیابی » را نیز با خود یدک می کشد ؛ به همانگونه که میل بقولی روانکاوانه با « ارضاء » شدن اش فقدانی را » نقطه پایانی به این شکل بر هیچکدام متصور نیست. نه زبان با حاضر کردن دلالت اش نه میل با ارضاء شدن اش . روایت تاریخی این غیاب ها و فقدان ها را در یک تاریخ غیر رسمی و زیر زمینی و آن زیرها باید جُست و رو کرد . چون الواح گلین وپوستی و خطوط هیروگلیفی و میخی باید کشف و بازخوانی و ترجمه و تفسیرشان کرد و روایت معاصرشان را به دست داد .
تورق و خوانش این بخش از تاریخ به معنی تورق و خوانش بخشِ جسمیِ عقب رانده و پنهان داشتۀ تن در لابلای خطوط و سفیدی های متن است . زبان نشانه و تصویر زبان این دو شخصیت یعنی من/ تن است .یکی غیب می کند یکی حاضر . یکی می نامد یکی نشان می دهد . یکی معناهائی را برمی انگیزد یکی نگاه هائی را به خود می خواند . تصویر در« مرحلۀ آینه ای » و خیالی خود نفس و هویتِ « من » را یکپارچه و ثابت و دارای فردیت و وحدت تحویل می دهد و در مرحلۀ نشانه ای و نمادین اش شقه شده و دسترس ناپذیر. متن محل و متنِ روایتِ درگیری و کشاکش بی پایان و بی سرانجام بین انقسام و انسجام سوژه و میل سوژۀ منقسم به انسجام است .
انعکاس این تعارض و چالش را در « خوانش » ها می بینیم . خوانشِ «من» از متن یک وجهی ست و خوانش و نگرش «تن» چند وجهی . ساختار متون چند وجهی با آنکه مرکزِخواست و خوانش من/ تن است امّا در طول و عرض خود و با ارجاعات بینامتنی اش به هیچ یک از این دوشقِ شقه شده مرکزیت نمی بخشد . چرا که پشتِ «من» یک «تن» خفته و پس پشت «تن» یک «من» ! .همان من/ تنی که هر یک برای آن یکی « دیگری » ست . رّدپا و خوانش و کشف این «دیگری» در متن به آفرینش متنی جدید نقطه مقابل متن قبلی خود می رسد ؛ آگاهی و به رسمیت شناختن این « دیگری » به معنی نفیِ «من» و تولد یک « دیگری » ست . ماده تاریخ ورود من به متن برابر و موازی با ورود به « جهان » است چرا که جهان خود یک متن است . همان سیرو فراز و فرودی که من در جهان طی می کند به شکلی « دیگر » در « متن » نیز تجربه و از سر می گذرلند . اگر خروج اش از جهان می تواند نقطۀ پایان بگیرد در متن به عکس ، همان نقطه می تواند نقطه آغاز دیگری باشد برای گشودن متنی و به عبارتی منی دیگر . با این تفاوت که این «من» دیگر همان منِ قبلی نیست : « دیگری » ست ! ؛ جداشده و بیگانه شده از من . زایش این دیگری در فاصلۀ یک تفاوت و در درون یک شکاف رخ می دهد . تفاوت گذاری ای به لحاظ مکان/ زمان و خوانش و نگرش ؛ امّا نه توالی زمان/ مکان تقویمی . زمان/ مکان پابپای من/ تن در متن از هم می گسلد و ساختاری شکننده و نامنظم پیدا می کنند . این تپش نامنظم نه تنها هنگام حضور/ غیابِ من ـ تن در متن بل به هنگام خوانش و نگرش من ـ تن به متن نیز شدت پیدا می کند . حالا این متن می تواند یک متن نوشتاری باشد یا دیداری یا شنیداری و ... تفاوت در خوانش ها و نگرش ها و کشف این « تفاوت » است که من ـ تنِ خواننده و نگرنده ... را از متن چون طیفِ منشور می گذراند و می کَند و به فرا متن ها و پیرا متن های خود می کشد و می برد . در این نقاط تفاوت مند از زمان و مکانِ دیگر با همانستی و همانگوئی من ـ تن و متنِ پیشین سر و کار نداریم بل با من ـ تن و متنی دیگر رودرروئیم که بنوبه آبستن و آمادۀ خوانش و زایشی دیگر و « دیگری» ست . این تفاوت و تمایزداشت خودبخود و قائم بذات در من ، تن و متن نیست بل در نشانه ها ودال ها و تصاویر استعاری و نمادین و کارکردهای همراه دلالتی آنهاست که نماد و نمود می یابد . منی که تنِ متنی و مکتوب اش را می خواند و می نویسد همانی نیست که در بُعدی دیگر از زمان ـ مکان بازخوانی و باز نویسی اش می کند ، منی دیگرست با پیش زمینه ها و پس زمینه های متنی متفاوت و « سرهم ساخت » ی از حوزه های درونی ـ بیرونی و تأثیر و تأثرات جمعی و فردی و چندگانگی های عوامل و عناصر اجتماعی و صیرورت ها .
این من مکتوب در عین آن که بین من قبلی اش با خود مرز می کشد با تن ها و متن های قبلی و بیرون و درون اش نیز مرزبندی می کند و در همان حال با این خط کشی مرزها را برمی دارد و با من ها و تن ها و متن های دیگر « می آمیزد » ؛ چرا که گفته و نوشتۀ این منِ جدید با گفته و نوشتۀ من قبلی و منِ قبلی با گفته ها و نوشته های تنِ جدید در متنِ مکتوب استقرار یافته و به هم می رسند و یک به اصطلاحِ بودریار « سرهم ساختِ » جدید از گفته های « سوژه » ساختار و شکل می بندد .
همۀ این انشعابات و انشقاقاتِ من به تن و تن به متن و بالعکس و همۀ تقابل ها و فاصله گذاری های متنی و مفهومی برآمده از بطن آن که در فرایندی دیالکتیک گونه و اقتصادوار در سخن و نوشتار و در قالب من/ تن ، که وقتی هم متنی می شوند تولید تفاوت و مفهوم می کنند ، از رانه های غریزی و امیال ناخودآکاه و خودآگاه جمعی و فردی برمی خیزند . ما تابع و به اصطلاح سوژه و ابژۀ میل ایم ؛ دالی مرئی و نامرئی که طناب و زنجیرۀ زنجیرش ما را به دنبال خود می کشد و متقابلا" به دنبال خود آن را . میدانی از گرانش با کششی چند سویه که از انرژیهای تاریک و روشن مایه و تغذیه می گیرد و با پیچش و چرخش سحابگون خود به ماده و دالِ مرگ تبدیل می شود . دالی که « استعلاء » را از « من » ، « تن » و « متن » می گیرد و خود را با آنها و در آنها بی پایان می کند ...
ادبی...
ما را در سایت ادبی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 127